خیلی وقت ها احساس می کنم تحمل خیلی از چیزها را ندارم. حس می کنم مشکلات برای من از دیگران مشکل تر است. ساعت ها و گاه روزها به اتفاقات دلگیر و ناراحت کننده فکر میکنم، از زوایای مختلف به آنها نگاه می کنم، عمقشان را اندازه می گیرم و در پایان غمگین تر می شوم.
فکر کردن به این مسائل هیچ فایده ای برای من ندارد. اما نمی دانم چرا من و ذهن و فکرم اینقدر به آنها بها می دهیم. چرا هربار به گرمی از آنها استقبال می کنم و اجازه می دهم ساعت ها مهمانم باشند.
امروز خیلی جدی به این مهمان های گاهی خوانده و گاهی ناخوانده ی ناراحت کننده فکر کردم. خیلی سخت است در را به رویشان ببندم و اذن ورود ندهم، خیلی سخت است نسبت
روزهایی که سپری شد، روزهای نسبتا سختی بود. پر از نگرانی، پر از فشار کاری ، و پر از انتظار برای تمام شدن این روزهای سخت. خوشبختانه بسیاری از این سختی ها تمام شد (البته هنوز کامل تمام نشده است).
این روزها ذهن و فکرم آش شلم شوربایی است که در آن همه چیز حضور دارد. آنقدر فکرهای بی ربط و باربط را در این سر مبارک جای داده ام که خودم هم تعجب می کنم از این گنجایش ذهنی.
در کنار آرزوها و خواسته های همیشگی ام، این روزها منتظر دو اتفاق بزرگ هستم و روزی بیش از صدبار از خداوند حاجت روا شدنم را می طلبم. شما هم که این نوشته را می خوانید برایم دعا کنید. امید که با بهبود کمیت و کیفیت این دعا ، اجابت آن نیز نزد
این روزها، نمی دانم چه علتی دارد، چه حکمتی دارد که مدام با آدم های ناامید روبرو می شوم. آدم هایی که از روزهای تکراری شان می گویند و خستگی های مداومشان. از فکرهایی که هر از گاهی به ذهنشان می آید، فکرهایی که بوی خوبی ندارند و طعمشان هم تلخ تر از هر تلخیست.
نمی دانم شاید هوای پاییزی، غلبه ی تاریکی در این فصل، تلنبار شدن کارهای ناتمام و ... در تشدید این حس و حال نقش داشته باشند.
واقعیتش دیگر نمی دانم در مواجهه با این افراد چه بگویم. خود من هم این روزها کمی ناخوش احوال هستم. من هم روزهایم تکراری شده اند و بیشتر از هر آدمی کار ناتمام دارم. اما عزمم را جزم کرده ام که همان کلاس هنری که می خواستم را
من در کنار شغل اصلی ام که به شدت دوستش دارم و نسبتا سبک است و حقوق متوسطی دارد، کارهای دیگری هم انجام می دهم که منابع درآمد خوبی هستند. اما همین کارهای ریز و درشت در کنار شغل اصلی ام باعث شده تا به شغل اصلی ام خیلی خوب نرسم، توی خانه مدام درگیر کارهایم باشم، خیلی از کلاس های هنری را ادامه ندهم و همیشه احساس خستگی کنم.
دیشب یک دفعه تصمیم گرفتم قید این کارهای ریز و درشت را بزنم و فقط من بمانم و کار اصلی ام. به خودم استراحت بدهم. انرژی ام را برای کار اصلی بگذارم و کلاس های هنری ام را از سر بگیرم.
نمی دانم چقدر روی این تصمیم می مانم. شاید شش ماه، شاید یک سال. شاید هم کمتر و بیشتر. اما به نظرم تص